این روزها میان این همه بی وقتی ، گاهی اگر فرصتی دست دهد " یک عاشقانه ی آرام " را می خوانم . می خوانم تا کمی - فقط کمی - قدر عشق را بدانم !
بد حال بودم . آن قدر بد که حتا تصورش هم برایت محال بود . زل زده بودم به نور زردی که مستقیم می تابید توی سیاهی چشم هایم . ایستاده بودی روبه رویم تا آفتاب اذیتم نکند . دستم توی دستت نبود . هردو می دانستیم چرا . ماشین را هم جایی همان حوالی پارک کرده بودیم که از دیدمان دور نباشد . بغضی توی گلو نبود . هرچه بود همان دی شب ، میان الغوث الغوث گفتن هایم - که نیمه تمام گذاشته بودیشان - شکسته بود . نمی دانم نامش را چه می شد گذاشت . همان دردی که نزدیک سحر می پیچید میان قفسه ی سینه ام .. دلم شکسته بود . خفه بودم انگار ! خاموش . تاریک . آرام . چه داشتم که بگویم ؟ حتا نگذاشته بودند شب قدرم را کامل کنم . آتش که به جان بیفتد ، فقط دل را نمی سوزاند . پروبال می گیرد ، زبانه می کشد و از دل می زند بیرون . حرارتش ممکن است دامن گیر شود و آن وقت است که نفرین معنا پیدا می کند ... احساس می کنم دلم را جایی جا گذاشته ام . دست هایم را هم . اشک هایم را هم شاید .
انگار همین دیروز بود یا پریروز یا حتا هزار سال پیش ... احساس می کنم از جایی دور ، پرت شده ام به روزگاری که نمی دانم نامش را چه بگذارم ... روزگار سپری شده ی زنی که در آستانه ی فصلی نه چندان گرم ، ایستاده و به دوردست نگاه می کند شاید ... نه روزمره گی است و نه خوشی ای که از پی همین روزمره گی ، زده باشد زیر دلی که درد می کند ... احساس ناخوشایندی است که قلب را می سوزاند ... تنها همین ! .. و تو تجربه ی بی تجربگی پاییز سرد آن سال هستی که کودک بودم ، اما خیال می کردی بزرگ شده ام ...
بعضی وقت ها آدم کم می آورد . کم آوردن به معنای واقعی کلمه ! یعنی که حس می کنی خالی شده ای . خالی از همه چیز . این احساس ممکن است هرزمان که فکرش را بکنی ، سراغت بیاید . غم وقتی می آید ، خبر نمی کند . ناگهان می آید و مستقیم قلبت را نشانه می رود . آن لحظه هرکجا که باشی ، هرحالی که داشته باشی ، نمی توانی فرار کنی . غم قوی تر از آن است که تو - تویی که دیگر از پس هیچ چیز بر نمی آیی - بتوانی شکستش دهی . می آید و ناتوانت می کند . ۲دست قوی اش را می اندازد دور گردنت و تا جایی که جا دارد ، فشار می دهد . وقتی خوب احساس خفه گی به ات دست داد و نفس نفس زنان پرت شدی کنج خانه ، آن وقت می فهمی که چه قدر ناتوان و کوچک هستی . آن وقت است که مهربانی های عجیب و غریب یک فرشته ملوس و دوست داشتنی - که نظیرش را هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی - هم بی اثر می شود . غم می تواند در لحظه از پا بیندازتت . غمی که هرچه قدر هم که بگردی ، نمی توانی دلیلی برای آمدنش پیدا کنی . غم ، بغض می آورد . بغض درد را به گلو می چسباند و درد ، زهر را به جانت می ریزد ... بی جهت یک دفعه میان این همه تلخ نویسی ، دلم هوای دوست های گم شده ام را کرد . هوای مونا ، مهرنوش ، سحر ، هدی و بقیه ...
مثل یک بغض می شکند توی گلو . مثل یک درد می پیچد توی سر و گاهی هم میان قفسه ی سینه ... دست هایم خیس است . قلبم درد می کند . سرم سنگین است . دلم شراب ناب می خواهد و مستی ... دلم تنهایی می خواهد ؛ تنهایی ! ...
