تبليغاتX
به سادگی خوردن یک فنجان چای ...

به سادگی خوردن یک فنجان چای ...

 

چه قدر سرم گیج می رود و چه قدر چشمانم سیاهی ...

خداوندا ...

تا کی باید هی حالم بد بشود و هی بخورم زمین و هی دندان درد بکشم و هی بی خواب شوم شب و نیمه شب و هی به خودم فحش بدهم ؟ تا کی ؟!

چشمانت را باز کن

من را ببین

ضعیف شده ام

ضعیف تر از همه ی موجودات ناتوان روی زمین ...

و این وسط هیچ کاری از دستم بر نمی آید !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:38  توسط نسترن عاکفیان  | 

صدای تلویزیون را کم می کنم و با یک لیوان شیر و عسل داغ می آیم توی اتاق . تو خوابیده ای و امشب بعد از مدت هاست که راحت و زود خوابیده ای و این برای من که هر شب بی خوابی ات را می بینم ، نعمت بزرگی است ! دلم می خواهد آرامش و معصومیتی که حالا توی صورت زیبایت می بینم ، همیشگی باشد و حاضرم جانم را هم بدهم ، اما تو حتا برای لحظه ای آرامشت را از دست ندهی و تا صبح راحت بخوابی . می نشینم پشت لپ تاپ و برای وقت گذرانی هم که شده ، کمی وب گردی می کنم . دلم می خواد همه ی پنجره ها را باز کنم تا بوی پاییز بپیچد توی اتاق . تا نفس بکشم و جان بگیرم از این هوا . از بوی نم نم بارانی که غروب - وقتی داشتم بر می گشتم به سمت خانه - پیچیده بود توی کوچه ! دلم فقط یک چتر کوچک می خواست و دست های گرم و مهربان تو که تا دم خانه قدم بزنیم و وراجی کنیم ! مثل آن روزهای سرد و نمناکی که طالقانی و ایرانشهر را آرام آرام می آمدیم پایین و تمام خواسته ی مان از زندگی این بود که خیابان تمام نشود . کامپیوتر را خاموش می کنم و می نشینم پشت میز نهارخوری . روزنامه را باز می کنم . امشب چرا خوش حالم ؟ امشب چرا دلم نمی خواهد بخوابم ؟ امشب چرا خانه ی کوچک و قشنگمان اینقدر در نظرم دوست داشتنی و گرم شده ؟! نمی دانم ... نمی دانم ! دلم می خواهد صبح نشود . دلم می خواهد بلغزم زیر لحاف و تا خود صبح کتاب بخوانم . کتاب های تکراری ! ... و خیالم راحت باشد که تو آرام خوابیده ای . جایت راحت است و داری خواب های طلایی می بینی . امشب انگار " عشق " از پنجره ی اتاق خواب سبزمان آمده داخل و قصد هم ندارد که برود ! مثل همه ی شب های خوب خدا ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:16  توسط نسترن عاکفیان  | 

تو غمگین ترین کوچک باشکوه دنیا هستی ، عزیزترینم !
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:32  توسط نسترن عاکفیان  | 

این پست خصوصی است و هیچ شباهتی به پست های قبلی ام ندارد . آن را نوشته ام برای خودم، تو و همه ی آن هایی که دوستمان دارند . اگر مشتاقید که بشنوید صدای دلم را، رمز بخواهید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:17  توسط نسترن عاکفیان  | 

خسته ام . دل تنگ . بی حوصله . حرفی ندارم برای زدن . چیزی که به درد تو بخورد . بگذار غصه هایم برای دلم باشد . دردهایم برای او . خنده هایم برای تو .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:23  توسط نسترن عاکفیان  | 

کاش می شد این جا از تو نوشت . از حس دوست داشتن تو که تجربه ی دیگری از عشق است !
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:52  توسط نسترن عاکفیان  | 

 

گفته بودم که بی چشات

                  دنیا برام جهنمه ...

چشم ها همان چشم هاست . دی شب این را فهمیدم . هنوز هم همان دو ستاره ی کوچک و درخشان را دارد که وقتی خوش حالی سوسو می زنند !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:18  توسط نسترن عاکفیان  | 

زنده گی

 گاهی

نه ...

هیچ وقت

بر وفق مراد

نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:21  توسط نسترن عاکفیان  | 

بوی پاییز را نمی شود انکار کرد . بوی باد ، بوی سرما ، بوی برگ . دوست داشتن پاییز چیز عجیبی نیست . مثل حس عاشقی می ماند . مثل دوست داشتن تو . مثل وقتی که می نشینم روی تخت، کنار پنجره .  پرده را کنار می زنم تا سیاهی چشمانم شاهکار آفرینش را ببینند . نقاشی بی بدیل هستی را . تگرگ و باران . خیسی زمین . رنگ خدا . برگ های قرمز . ناگهان میان درک این همه شگفتی ، تو می رسی از راه . خسته و خیس و خوش حال . با بوی نان تازه . باز هم زود آمده ای . برای دیدنم . برای بیشتر با من بودن ! مست از غرور می شوم . سراپا عشق . معجزه ی پاییز، این است انگار ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:26  توسط نسترن عاکفیان  | 

دیگه کم کم حالم داره از این نوستالژیک بازی های خودم به هم می خوره از بس که توی گوگل دنبال کارتون ها و سریال های قدیمی دهه ی ۶۰ گشتم ! گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش حول و حوش سال ۱۳۰۱ به دنیا اومده بودم تا همه ی قدیمی های دنیا رو می دیدم و الان تا این اندازه مشتاق و کنجکاو نبودم برای دیدن و شنیدن چیزهایی که هیچ وقت ندیدم و نشنیدم و حالا هم هیچ دسترسی ای بهشون وجود نداره ! کاش من یک موزه ی درست و حسابی داشتم با کلی عتیقه و قدیمی جات دوست داشتنی و محبوب خودم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:6  توسط نسترن عاکفیان  |